![]() |
![]() |
|
| میان این کلمه ها غل و زنجیر شده ام...کمک!! |
|
بازم مدار از رفتن...این هجران نیست که در این باران سحر گاهی چشمان مرطوبم را می خراشد... بازم مدار که مرا دگر باره امید بستنت حرام... بازم مدار که تعلقم را کنده ام و گذاشتمش توی بار سفرم
بازم مدار که این جا دگر هوای نفس کشیدنم نیست و گر باشد...با تو قسمتش نتوانم کرد... که اگر فرار می کنم از نگاه توست و اگر می مانم در جستجوی چشمانت که انگار در آن نگاه را بر بسته ای بازم مدار... می دانی خود...دلیل تک تک بغض هایم را می دانی خود...بند های کفشم را خودت بسته ای و بار سفرم را خود بر دوشم نهادی بازم مدار... اینجا نه جای توست و نه من... نه اینان می دانند کیستم و نه تو می دانی کیستیم...و آنچه هستی از تو جداست و مال من است... نگاهت را کنده ام و می برم با خودم به ابد... به گور... نه...جایی فراتر... به گور نخواهم ختم شد.... بازم مدار... جای اشک هایم همین جاست... روی گونه هایم... روی ذرات پر پر شده وجودم که آن ها را می جویم ازین خاک و همان گونه جدا که هستند... می برم با خود.. به آنجا که تو نیستی و نگاهت در چمدانم بسته شده... و آن جا که می توانم کنار هم می چینمشان... نخند...نمی توانی بخندی دیگر... لب هایت را بوسیده ام و با خود برده ام... بازم مدار... این شب گردی هایم مال تو نیست... خندیدن من است به حماقتم... که همین جا نقطه سر خط می گذارمش... و سر خط...و سر خط.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 18:12 توسط شهرزاد |
|
|
از کل جریان فقط یک اسم میدانست
دیگر نمی دانست درباره اش خواند باز هم نفهمید انجامش داد باز هم نفهمید تکرارش کرد دیگر به نفهمیدن عادت کرده بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:35 توسط شهرزاد |
|
|
رویم را بر می گردانم
تا شاید نبینمتان اما نمی شود آنجایید هنوز همگی شب قبل زیرپل توی اتوبان همت خوابیده اید شاید هم شب های قبلش را.... شاید شب های بعد هم... هنوز آنجایید دیگر اعتقادم را به زندگی بعدی از دست داده ام... جرا که فکر می کنم اگر زندگی های بعدی وجود نداشته باشند که من توی آنها زیر پل بخوابم و شما در عمارتی مرفه آنگاه عدل خداوندی.... عدل خداوندی.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:54 توسط شهرزاد |
|
|
بهم میگی: عید شده ها
میگم: اگه عید بود بچه ها می خندیدن میگی: مگه نمی بینی؟ بهار اومده می گم: بهار؟ میگی: گلها... سال نو میگم:آره ... یه سال دیگه هم کهنه شد میگی: عیدی چی گرفتی؟ میگم: مادرم پیشم نیست... اون ور دنیاس میگی: خوبه که... داره بهش خوش میگذره میگم: آره...منم دارم بغض می کنم... میگم...تو هیچ کدوم ازینها رو نگفتی....تو فقط یه اس ام اس send to all فرستادی برای تبریک عید...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 22:23 توسط شهرزاد |
|
|
دوستت داشت
اما بهش گفتند که بره بهش گفتند که دوست خوبی نیست بهش گفتند خدا حافظ گفت: باشه ولی توی خودش هنوز"نباشه" تو معلوم نیست این وسط کجایی آخه؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:7 توسط شهرزاد |
|
|
ابدیت همین جاست،در این قلب فانی من که می تپد در این هوای گرم و ساکن اطراف،و این پرندگان که به دور از خیال مرگی صدایشان را تا آسمان بلند کرده اند.
روزی خواهم مرد...تو هم خواهی مرد.. و ترسم ازین خواهیدن مردن ها تنها این است که تا آن روز هیچ گاه دستت را در دست نگرفته باشم. ترسم این است که ندانم یک بار نگاهم کرده ای به دیده تحسین... سخت است!سخت است که فکر کنم...نمی خواهم... دلم می خواهد این کتابی که جلویم باز است را ببندم و با بستنش فکر هم از فکرم بسته شود. کلمه های سیاهش چشمانم را سیاهی می برند و نمی فهمم حتی معنای واژگانش را. مرا چه می شود؟ کجا مانده ام؟ شاید در حسرتی،حسرتی گنگ و خیالاتی وهم آلود...مگر همه این طور نیستند؟ نه!! همه زندگی می کنند. تو با این زندگی بیگانه ایِشاید هم زندگی با تو... نمی فهمی اش... و حتی...نمی خواهی فهمیدنش را... صدای قهقهه خود را می شنوم... چه مسخره است!چه مضحک است این پوسته بدن!که نمی گذارد خنده هایم گریه باشند. مس خواهم در آغوشت باشم.. محکم بگیرمت تا بدانم نمی توانی تکان بخوری... و از پیشم بروی..می خواهم زندگیم را در دستان تو معنا کنم...و ای کاش می توانستم...ای کاش.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:52 توسط شهرزاد |
|
|
مراسم اسکار رو نگاه کرد...برای پل نیومن و سیدنی پولاک و هیث لجر اشک ریخت....مسواک زد...فال ورق گرفت برای خودش و اون کسی که خیلی دوستش داره ... کمی "طاعون" خوند...خوابید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 1:38 توسط شهرزاد |
|
|
هرچی زنگ میزد اون خانوم می گفت مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد...
هرچی خونه رو میگرفت کسی جواب نمی داد حتی چند بار رفت دم در خونه اش یا محل کارش که ببیندش چند باری هم رفت اون کافه ای که همیشه می رفتند بعد از چند سال فکر کرد: کاش که چند سال پیش بهش می گفتم که دوستش دارم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:18 توسط شهرزاد |
|
|
مثل هرروز هوا از روز قبل گرمتر بود. چشماشو باز کرد و یه نگاهی به شوهرش که دو متر اون طرف تر روی زمین خوابیده بود انداخت...موم های توی گوشش رو در آورد و فهمید که شوهر هنوز داره خرو پف میکنه...
با احتیاط از جاش بلند شد و رفت سر کت شوهرش. دستشو توی جیب بغلی فرو کرد و یه دسته اسکناس ۵۰۰۰ تومنی در آورد. آروم از روی شوهرش رد شد و از اتاق رفت بیرون. روی میز سالن پر از قبض های پرداخت نشده بود. روی همشون هم یه کاغذ افتاده بود. شوهر دیشب حقوق گرفته بود و روی اون کاغذ ها محاسبه کرده بود که چی رو باید پرداخت کنه. زن یه نگاه روی کاغذ های شوهرش انداخت. مثل هر ماه چیزی برای خودشون نمی موند. لباسهاشو پوشید و از خونه آروم اومد بیرون. رفت سمت مترو تا بره بازار. تمام مسیر رو داشت به گردنبندی که توی بازار دیده بود فکر می کرد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:54 توسط شهرزاد |
|
|
توی این تاریکی دنبالت می گردم
نیستی داد میزنم: آهاااااای!!! کجایی آخه؟ جواب نمی دی نمی دونم چرا اما جواب نمی دی نگرانت می شم دنبالت می گردم نکنه مرده!!! نکنه مردی!!! بازم دنبالت میگردم از دور یه جایی کلید برقو پیدا می کنم آها!! حالا روشن شد.... می بینمت سر و مر و گنده همون جا نشستی و داری با دوستات می خندی صدای خنده ات رو نمی شنوم اما صورتتو میبینم صدات می زنم اما جواب نمی دی می یام جلوت می ایستم بازم انگار نه انگار سعی می کنم که برات دست تکون بدم اما خودم هم دستام رو نمی بینم حالا فهمیدم من اونی هستم که نیستم!! من مردم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 17:51 توسط شهرزاد |
|
|
-توی هپروتی ها!!!
کلا هیچ چی از حرفامو نمی فهمی -خسته ام... -از چی خسته ای... ۲۲ سالته فقط... من چی بگم که کلی کار و زندگی دارم -گفتم که...خسته ام..... -خوب حرف بزن... -نمی تونم... حتی نمی تونم سیگار بکشم.... حتی چایی هم زورم میاد بریزم... -برو بخواب.. -نمی تونم.... نمی خوام بخوابم -چت شده آخه... چه مرگته؟ -ول نمی کنی...؟ -نه!!!! می دونی که من دوست دارم.... -جدا؟ پس چرا مث یه اشغال منو انداختی دور؟ -ببین... من کلا دوست ندارم کسی اویزونم شه... ولی تو رو دوست دارم.... -حالا که دوستم داری گوش کن.... -بذار بذار... یه سیگار روشن کنم بعدش دیگه گوشم باهاته... -ببین..... دو جا کار می کنم....هرروز باید از صبح تا شب جون بکنم... و میدونی چرا؟ برای این که به همه اتفاقاتی که برام افتاده فکر نکنم... برای این که به این فکر نکنم که دوستام همون طورکه تو گفتی هیچ کدوم رفیق نیستن... برای این که به این فکر نکنم من دوستت دارم...برای این که به این فکر نکنم که همه چی و همه چی منو یادت می اندازه... که این ۳ ۴ هفته بد ترین دوران زندگیم بوده.... به این که دیگه نمی تونم شب ها بخزم توی اتاق داداشم و تا صبح با هم وراجی کنیم و بخندیم.... به این که حتی فیلم های کمدی(و نه طنز) جدیدا منو به گریه می اندازن... به این که می خوام یه نفرو از مخم بیرون کنم و نمی ره...به این که حتی برای مامانم اینا هم جدیدا مهم نیستم.... به این که می خوام هیچ کسو نبینم و برعکس از در و دیوار آدما می ریزن رو سرم.... به این که.... به این که خیلی دلم برات تنگ شده....خیلی....به این که هر وقت می خوابم خواب کسایی رو می بینم که دارن شکنجه ام میدن.... -(خر و پف)... -(سرشو روی بالش گذاشت و قبل از خواب روی بالشش پر از اشک شده بود) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:45 توسط شهرزاد |
|
|
سارا یه دختر ۱۸ ساله است که امسال کنکور داره... باباش یه پاشو توی جنگ از دست داده ولی نخواسته که از سهمیه و این جور چیزا استفاده کنه چون به نظرش حق دیگران خورده می شه... سارا برای کمک به پرداخت اجاره خونه روزا توی یه دفتر کار میکنه و شبها برای کنکور می خونه... نمی تونه کتاب تست بخره چون باید اون وقت از شیر خشک خواهرش بزنن...
شیوا یه دختر ۱۸ ساله است که امسال کنکور داره... باباش ۱ ماه رفته جنگ و بعد فرار کرده و به واسطه همین کلی تونسته به اسم ساختن کارخونه از دولت وام بگیره و بساز بفروشی کنه...شیوا کلاس کنکور نمیره چون خیلی سخته... در عوض معلم هرروز میاد خونشون... اما این جوری یه نمی تونه با دوستاش بره بیرون پس معلم رو دک می کنه و به باباش میگه که میره کلاس... بعد ماشین مامانشو دودر می کنه و میره فرشته.... سارا دانشگاه شریف قبول می شه و همه خونواده بهش افتخار می کنن... باباش اصرار میکنه که دیگه سر کار نره...اما سارا می خواد به باباش کمک کنه چون خیلی براش زحمت کشیده شیوا هیچی قبول نشده حتی دانشگاه آزاد مناطق محروم... اما باباش میگه :فدای سرت... فرداش باباش میره دانشگاه شریف یه صندلی می خره برای شیوا... پس فرداش هم یه بی ام و به نامش می کنه که به همه بگه جایزه دانشگاه قبول شدن دخترشه... سارا درسش رو ۷ ترمه تموم میکنه با معدل ۱۹... الان می تونست برای خارج از کشور ادامه تحصیل دادن اقدام کنه ولی حتی پول پاسپورت گرفتن هم نداره شیوا ترم ۱۲ اِ... تا حالا ۷ بار مشروط شده که باباش اومده رفع و رجوع کرده... بعد از تموم شدن ۱۲ ترم و معدل کل ۹.۴۴ و پاس کردن ۶۴ واحد باباش میگه: عزیزم توی ایران قدرتو نمی دونن... از بین کانادا و آمریکا و انگلیس یکیش رو انتخاب کن بفرستمت... سال ۸۷ اِ... رکود اقتصادی... کاهش قیمت مسکن... سارا هنوز دلش می خواد بره خارج از کشور... ولی پول ماهیانه خونواده فقط به اجاره خونه می رسه.... شیوا خیلی خیلی ناراحته چون باباش به خاطر کاهش قیمت مسکن داره بیچاره می شه و مجبوره دو تا از بی ام و هاشو بفروشه و ماشین شیوا رو عوض کنه( شاید براش یه سانتا ف بخره) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 19:23 توسط شهرزاد |
|
|
اینجا را نگاه کن
همین جا... کمی پایین... زیر پایت که من افتاده ام... فکر می کردم خیلی کوچکی و اینجا...از اینجا برایم بزرگی مرا نگاه کن که اینجا افتاده ام بی کس از همه طوفانها گذشته تگرگ هایی که نمی کنی تصورش را نبردهای خیانت و خیانت و بد گلان دوست نمایی که به استهزاء من نشسته اند دیوانگانی که به جنون شعله های قلبم می خندند قلبی که سراسر به پایشان گذاشتم و اشک هایی که روز و شب بی آن که بدانند ریخته ام و این سزای من است... سزای دوست داشتن همه و همه سزای دوست داشتن موجوداتی که انسان می خواندمشان و حال... جز مشتی موجود بی هویت نیستند برایم این سزای من است... سزای زمانی که خواستم در این دنیا بره باشم و نه گرگ سزای زمانی که دورغ می شنیدم و به راست پاسخش می دادم سزای آن زمانی که به چشمهایت خیره شدم و قلبم از نیرویی جدید آکنده شد و سزای زمانی که بی درخواست هیچ پاداش برایت دوستی بودم مخلص سزای این که دو سال درد شیفتگی ام را به دو ثانیه دیدنت باختم سزای اینکه باختم.... باختم.... این جا را نگاه کن همین جا زیر پایت... میدانم دستت را دراز خواهی کرد و دیگرانی دستت را می گیرند تا مرا بلند نکنی کاش می شد راحت تر باخت کاش می شد نبردی را بدون مبارزه واگزار کرد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:55 توسط شهرزاد |
|
|
توی یه سریالی (desperate housewives) نشون داد که یه خانمی شوهرشو که مرده بود ۱۵ سال توی یخچال نگه داشته بود
اولش یه کم جالب بود برام بعد یادم افتاد که انگار برام تازگی نداره می دونی چرا؟ چون هممون همین طوریم هر کسی رو که دوستش داریم می گذاریمش توی یخچال توی زیر زمین می دونیم اونجاس... می دونیم که نمی تونه بیاد بیرون... اما کاری هم بهش نداریم... مهم نیست انگار... فقط کافیه چند وقت یک بار بریم یخ بخریم بریزیم توی یخچال... و دلمون هم خوش کنیم که اون آدم رو داریم.... احساسات اون هم به درک... بعد ازیه مدتی فریز می شه دیگه... بعد... بعداز چند سال یادش می افتیم.... میریم در یخچال رو باز می کنیم...اگه شانس بیاریم یا ازش خوب مراقبت کرده باشیم بوی گندش در نیومده باشه.... احتمالا حالا دیگه به جای یه آدم یه مجسمه یخی داریم... حالا فهمیدی چرا میگم تازگی نداشت؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:56 توسط شهرزاد |
|
|
شاید هیچ وقت نتونم تن بدم به زندگی دو نفره
اما مطمئنم که می خوام حتما یه روزی بچه دار بشم.... و بعد یه روز اون بچه حرف زدن یاد می گیره و ازم می پرسه: مامان،زندگی چیه؟ فکر کنم که اینو بگم بهش که: زندگی یه کلکسیونه. مثل یه مجموعه تمبر...که برای تک تک چیزایی که جمع می کنیم زمانمون و یا پولمون رو میدیم.در عوض تمبر های رنگارنگ می خریم. شادی،ناراحتی،هیجان،محبت،اشک،لبخند و... گاهی مثل تمام کلکسیونر ها سرمون کلاه می گذارن و اون کالایی که می خریم ارزش وقت و عمرمون رو نداشته ولی با این حال الان جزئی از کارنامه ماست. اونو دور نمی اندازیم چون شاید یه روزی به دردمون بخوره. مثلا برای پست کردن یه نامه.... موفق ترین کلکسیونر ها اونهایی هستن که ازتمبر هاشون خوب مراقبت می کنن حتی اگه ارزش زیادی نداشته باشن. گاهی وقت ها ارزش یه چیز به کمیابی و گرونیش نیست،بلکه به نگاهیه که بهش انداخته میشه.ارزشش رو اون لذتی تعیین می کنه که ما از داشتنش احساس می کنیم... دلم می خواد به بچه ام بفهمونم که زندگی زیبا ترین کلکسیون دنیاس،که درجمع آوری لحظه هاش دقت کنه. و این که هیچ وقت نذاره کسی اون مجموعه رو بدزده. این که درسته که آدم می تونه لحظه هاشو با کسی تقسیم کنه ولی قرار نیست زندگیش رو هم تقسیم کنه... واین که لحظاتی هست که توش قلب آدم برای کسی میتپه... لحظاتی که میتونه یه لبخند از ته دل بزنه و باعث ایجاد یه لبخند از ته دل روی لب های یه آدم دیگه بشه،اون لحظه ها قشنگ ترین و گرانبها ترین تمبر های مجموعه اش خواهند بود... و این که اون چیزی که به مجموعه ما روح زندگی میده خودمونیم. وقتی برای همیشه می ریم....فقط تمبرهایی باقی می مونن که با دیگران لذتشو سهیم بودیم...شاید یه روزی یکی اونی رو بخره...که در این صورت فقط اسممون می مونه.... به عنوان یه کلکسیونر خوب یا گاهی هم به کلکسیونر بد! چقدر دلم بچه می خواد!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:18 توسط شهرزاد |
|
|
دختر توی اتاق با دوستاش نشسته... همه دارن می گن و می خندن...دخترند دیگه!! همه خوشحال و خندون...همه با حس این که چه قدر خوبه که خیلی چیزا رو نمیشه از ظاهر آدم ها فهمید... چه خوب که مغز آندوسکوپی نداره
دختر به دوستاش نگاه می کنه...همه شون دردی دارن... ولی کسی به روی خودش نمیاره... یکیشون تازه طلاق گرفته... اون یکی باید خرج خونشونو بده... یکی دیگه یه مقدار زیادی پول بدهکاره و آخری از اینجا استفاده می کنه که شوهرشو نبینه... دختر با خودش فکر می کنه که چه خوبه که من ازین مشکلا ندارم... چه خوبه که من هیچ مردی توی زندگیم نیست... چه خوبه که من بچه ندارم....سرگیجه میگیره و بعد یادش میفته که مادر و پدرش تازگیا با هم همش دعوا میکنن و حرف طلاقه.... یادش میفته که خیلی وقته که عاشق نشده و دلش برای کسی تنگ نمیشه و یادش میفته که تازگیه فهمیده که نمیتونه مشروب و سیگارو ترک کنه.... دختر با دوستاش میرن بیرون میرن توی یه رستوران.... و همون جاست که پسر وارد میشه با دوستاش... و اتفاقی آشناهای یکی از دوستای دختر از آب در میان دختر پسرو نگاه میکنه... اما پسر سرش گرمه با غذا و سیگار... دختر با شروع میکنه به خیالبافی...همون کاری که توی دو سال اخیر همش انجام داده....توی خیالش پسرو می بوسه....بعد یهو خجالت می کشه...ازین که دقیقا داره همون کاریو می کنه که وقتی۱۴ سالش بوده می کرده.... دختر بر می گرده خونه....شب قبل از خواب خیالبافی می کنه و توی خیالش این پسره که اول میاد جلو و میبوسدش ... دوباره سرگیجه می گیره.... شب خواب میبینه که پسر یکی از دوستای دخترو بوسیده... صبح از خواب بیدار میشه... سرگیجه داره...توی آینه خودشو نگاه میکنه و یهو از خودش بدش میاد... به این خاطر که توی این دو سال برای ارضاء تخیلاتش بایه نفررابطه داشته که بی ارزش بوده و با خودش فکر می کنه که چقدر از ارزشهای خودشو زیرپا گذاشته.... دفعه بعد که پسرو میبینه سعی می کنه خودشو بهش نزدیک کنه...و همین طوردفعات بعد... اما پسر اصلا متوجه نمیشه... دخترعاشقه...و پسر الان همش با اون دختریه که شوهرشو نمیبینه.... و جواب سرگیجه هاش اومده... دختر سه ماهه حامله است ازهمون آدمی که ارزششو نداشت.... مامان و بابای دختر طلاق گرفتن... و دختر هنوز خیلی خیلی پسرو دوست داره... خیلی....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:56 توسط شهرزاد |
|
|
صحنه اول: میدان شهرک غرب،پشت چراغ قرمز خیابان خوردین
زمان: کمی قبل از شرع سال نو چند تا بچه دارن دنبال هم می دوند... همه با چهره هایی سیاه... می خواستن با در آوردن ادای عمو نوروز پول در بیارن هوا سرده... بچه ها کت های پاره پوره ای به تن دارن که معلومه سال هاست داره ازشون استفاده میشه دختر کوچولویی بینشونه... چون دختره نمیتونسته عمو نوروز باشه...در عوض داره گل می فروشه... گل هایی که توی سرما پلاسیده شدن دختر کوچولو اسمش مریمه... مث همون گلهایی که قراره ۳ ۴ ماه بعد بفروشه یه گربه کوچولو میبینه که مثل خودش گرسنه است... **** صحنه دوم: همون چراغ قرمز، توی یه بی ام و زمان: همون موقع - مامان داری حالمو به هم می زنی آ...یه بی ام و اونم لیزینگ گرفتی فکر می کنی خیلی در حقم لطف کردی؟ حالا من هم حوصله ندارم می خواستی خودت بری جسیکا (یه گربه پرشین) رو از خاله اینا بگیری... من وقت ندارم باید برم خرید...آخه زشته... توقع داری من این چند روزه می خوایم بریم مهمونی این ور اون ور فقط ۴ تا کفش و ۸ تالباس داشته باشم؟ مامان خیلی بی شعوری...!! بیا ببین مامان بابا های مردم چه کارایی واسه بچه هاشون می کنن... نخیرم...!! اصلا هم این حرفا نیست... رضا تا یه ماه دیگه میاد خواستگاری...من واسه این سقط کردم که هیکلم خراب نشه... هزار بار بهت گفتم منو مریم صدا نزن...جلوی دوستام سوتی می دی با این اسم دهاتی ای که روم گذاشتی... من اسمم شانیا اِ... مامان دیگه داری اعصابمو میریزی به هم ها... **** صحنه سوم: کمی بالاتر از میدون شهرک... اوایل بلوار پاک نژاد مریم گربه رو بغل کرده...گرمای اون موجود کوچولو بدنش رو گرم کرده...و ازون مهم تر گرمای یه حس... حسی که مادرا دارن...حسی که دخترا با عروسک هاشون دارن... عروسکی که مریم هیچ وقت نداشته... مریم بین درختا نشسته...شاید به همین خاطره که نزدیک شدن یه نفر رو نمی فهمه...همون موقعی که داره فکر میکنه کاش که زودتر بزرگ بشه و بتونه بچه دار بشه... **** صحنه چهارم: توی بی ام و لیزینگ اون یکی مریم آره دارم واست می گم که شهلا جون... درسته که من بینی مو عمل کردم... ولی خوشگلی من یه چیز ذاتیه... الانم که دارم باهات حرف می زنم چه ماشینای خدایی وایسادن برام که من بهشون پا بدم... کلا این طوریه... پدرم رو در اوردن این پسرا!! هرجا می رم تو مهمونی ها همشون دوست دختراشونو ول می کنن میان با من می رقصن آره همین طوریه دیگه ... من خیلی هم دوست ندارم مرکز توجه باشم آخه(!!!)... چی؟ تو به اون لباس می گی سکسی؟ مسخره!! اصلا برو گمشو من آبم با دخترا توی یه جوب نمیره... **** صحنه پنجم: پشت درختایی که مریم نشسته بود صدای جیغ مریم بین سر و صدای ماشین ها و آدم های سردرگمی که هرکدوم یک سر و هزار سودا دارن گم میشه... هیچ کس نمی فهمه که پشت این درختا یه مرد (آیا باید مرد بنامیمش؟) ۳۰ ساله کارگر به یه دختر ۱۲ ساله تجاوز کرد... جای گاز یه بچه گربه تا ابد روی بازوی اون مرد موند...اما مردم فقط چند روز بعد جسد یه دخترو پیدا کردن که یه گربه کنارش خوابیده بود **** صحنه ششم:من توی اتاقم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12:17 توسط شهرزاد |
|
|
با غرور مردونه اش وارد مغازه شد
دست زنش توی یه دست و بچه اش یه دست دیگه کفش هاشون از هزار طرف پاره بود سراغ ارزون ترین کفش های مردونه و زنونه و بچگونه رو گرفت و بدون پوشیدن پسندید به زنش آروم گفت که دیگه ارزون تر پیدا نمیشه بچه ناله می کرد دلش کفش های آبی می خواست زن بچه رو گول زد: الان میریم اونا رو هم می خریم چشمای زن پر از غرور شد دیگه کفشهاش نو می شدن شوهر داشت سر ۲۰۰۰ تومن چونه میزد: می خوایم بریم ناهار بخوریم دیگه پول نداریم فروشنده تخفیف نداد و اون سه تا بدون کفش های نو رفتن بیرون مرد با مردونگی له شده اش زن با همون کفشها ی کهنه و من موندم با یه دنیا سوال چرا کمکشون نکردم؟ چرا کفشهای نو تو پامه؟ و اینکه ۳ نفر با ۲۰۰۰ تومن ناهار چی می خورن؟؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 10:12 توسط شهرزاد |
|
|
انگشت های یخ زده اش رو فراموش کرد...برف به این قشنگی... حیف بود که این درخت های سفید و آدم های رنگی و آدم برفی های خندون رو ول کنه و به دست های بی حس شده اش فکر کنه...از بالای پشت بومی که برف هاشو پارو کرده بود پایین رو نگاه کرد و به خودش گفت..چقدر خودکشی کردن آسونه!!
کارش تموم شده بود...پایین اومد و پولشو گرفت...و حالا مونده بود با دو تا دست کش پاره...و آدم های شادی که توی خیابون به هم برف پرت می کردند راحت میشه سنگینی نگاه یه نفر رو فهمید...یه نفر که مثل خودت باشه...یه نفر که دستکش هاش پاره باشه...و اونجا...میون یه مشت بچه بالاشهری...منتظر یه نگاه دعوت کننده...به برف بازی...به آدم برفی ساختن...به چایی خوردن...به تماشای سکوت برف... -دستات یخ کرده... -دستکش هام پاره است... -بریم برف بازی؟؟ -من یه تپه بزرگ اینجا می شناسم...هیشکی نمی ره اونجا... پر از برفه...می شه یه آدم برفی گنده ساخت...قد یه اتوبوس... ******* -دستکش اسکی ام سوراخ شده...راه دیزین هم بسته اس!! آخه من چیکار کنم!! لعنت به این شانس!! - می تونیم بریم برف بازی...من یه تپه این دور و بر می شناسم که کسی نمی ره...میشه یه آدم برفی توش ساخت به چه بزرگی...اندازه هواپیما!!! ولی قبلا کسی به تپه رفته بود...از روی رد پاها می شد فهمید...رد پاهایی که رفتن دو نفر رو نشون می دادند و اثری از بازگشت نبود..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:55 توسط شهرزاد |
|
|
آینه پر از تصاویر متحرک بود. تنها عضو ثابت آن دخترکی بود که دست هایش به آینه چسبیده بودند و پشتش را کرده بود به جمعیت.آدمها می امدند و می رفتندو دخترک همه اونا رو بر انداز می کرد:آدم های زشتَآدم های خوشگل،آدمهای اخمو،آدم های خندون،آدمهای بزرگ،آدم های کوچک،آدمهای چاق،آدم های لاغر،آدمهای تنها،آدمهای تنها،آدمهای تنها....
دوست داشت همین طوری بایسته و آدم ها رو نگاه کنه...سعی می کرد از میان چادرهای مشکی و مانتو های مشکی و لباس های تیره زن ها و مرد ها رنگ آدم ها رو حدس بزنه...پیش خودش فکر کرد که تنهایی سفیده...پس توی هر آدمی وجود داره...حتی اون خانومی که داره با اون اقا حرف می زنه و می خنده و با خنده اش همه جا رو نارنجی می کنه...یا اون آقای مهربونی که داره به اون گدا پول می ده و دور و برش آبی شده. اون هم سفید داره... آینه پر و خالی می شد...مسافر ها می رفتند و می اومدند...و دختر با یه خانوم سیاه توی ترمینال منتظر بود. خانومه هم سیاه پوشیده بود و هم اخموی سیاهی بود!! از توی آینه یه خانوم سبز دید...یه خانوم چاق که بهشون نزدیک می شد و بعد با خانوم سیاه صحبت کرد...دخترک چشمهاشو بست. حتی از توی آینه هم نمی خواست حرف های اونا رو ببینه...خانوم سبز چاق بهش نزدیک شد و بازوشو کشید. وقت رفتن بود.... دخترک دوباره به آینه نگاه کرد. برای آخرین بار...و پسر گدا رو دید که می اد به سمت آینه .خانوم چاق دخترک رو برد... پسر گدا اومد سمت آینه و توی اون نگاه کرد...از بین تمام چیز هایی که می شد توی آینه دید،فقط یک تصویر واقعی وجود داشت... دو تا جای دست کوچولو.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 11:11 توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ِaren't we exhausted??
|
| پیوندها |
|
درخت پیر Forgotten ققنوس می سوزد yellowgirl تراشه ای به نام "v" قافیه های تاریک در گیری های لفظی من با خودم |
|
RSS
|