![]() |
![]() |
|
| بگذار درد من...در شعر من بخندد... |
|
تو كه لبات سُرخونه
تو كه مي خندي دلم خندونه تو كه موهات افشونه موهات زَردونه باد كه مي ياد مي بافه به هم بافه موهات، بند دلم تو كه رقصون مي شي دامنت لرزونه تو كه لرز رقصيدنت دلمو مي لرزونه... تو كه نگاهت مث آهو مث بَره ترسونه تو كه از دويدن هات دل من، شرمگونه پ.ن: اصلاً هيجان زده نشويد، توي دلم فولكلور افغاني برپاست...!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 23:7 توسط شهرزاد |
|
|
پيرزن نگاهي به ماه روي پيشاني اش انداخت
زمزمه اي از لبانش جست كه روزي، دم دم هاي پنهاني آفتاب فلق پوشيده از ابرهاي برف ريزان مردي خواهد آمد و تو او را خواهي شناخت كه لبانش طعم پرتقال مي دهند و موهايش بوي برگ هاي سيب تو را مي برد آنجا كه خدايگان شراب هاي سرخ بر تخت هاي زرين تكيه زده اند و آن مرد از جنس شراب نه از مرداني كه به موج مي سپارند ماه پيشاني را كه طعم شور دريا مي دهند تو را، تنت را روي باد خواهد گذاشت و خود با باد وزيدن خواهد گرفت....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 17:13 توسط شهرزاد |
|
|
روي مبل خودش را به زور جا كرد و به تلويزيون خاموش خيره شد. گفت: مي داني چهار بيليون سال پيش جهان ساخته شد؟
گفتم : خوب مي دانم...كه چي؟ پاهايم را گذاشتم روي ميز طوري كه ليوان هاي چايي نريزد. گفت: آن موقع چيزي به اسم غصه وجود نداشت گفتم: معلوم است. آدميزاده اي نبود كه غصه بخورد سرش را برگرداند و دسته اي از موهايش از كنار مبل ريخت: اين طور فكر مي كني؟من كه مي گويم آدم ها بوده اند اما انقدر كار داشته اند كه غصه نخورند. از اين بحث خوشم نمي آمد. پرسيدم: چي را مي خواهي ثابت كني. همانطور كه از نگاه من فرار مي كرد، با همان لحن نيمه علمي گفت: من از پسر ها بيشتر خوشم مي آيد. خم شدم و كنترل تلويزيون را برداشتم. گريه نمي كرد. باز به صفحه نگاه كرد و منتظر شد تصوير روي آن نقش ببندد. كنترل را انداختم و خوابيدم. يادم نمي آيد كه موقع بيدار شدن، او هم آنجا بود يا نه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:20 توسط شهرزاد |
|
|
دخترك، دستمالك سرخي بر سر مي گفت جايي همين نزديكي چهار قدم كه به سمت خورشيد بروي دست راست آسمان، رنگ طلوعش زرد است رنگ غروبش سبز مردمش چشم هاشان بسته خواب هاشان بي مانع از مرز شهر مي گذرد دخترك از آنجا بود خواب نبود دخترك كفش نداشت زخم را با خود همه جا مي برد زخم پاهاي برهنه ، زخم خيابان غريب دخترك، چهار قدم بر مي داشت مي گريزيد به راست موهايش رنگ بر چهره خورشيد مي زد رقصش آواز بر باد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1390ساعت 23:53 توسط شهرزاد |
|
|
شهرزادم،
قصه هایم اینجا و آنجا، از دم نامیدگی، بر تنم دوخته اند، شهرزادم، خونم آغشته به باران، به درخت، به جریان، جاریست، سرنوشتم، زیستن در آنجاییست که زندگی، بازیچه خیمه شب باز شوخ طبعی، بیش نیست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 1:13 توسط شهرزاد |
|
|
ریسیده مهره هایی
خاطراتم را یک به یک می اندازم به بند
می آویزم بر گردنم
مبادا خیالش از سرت بگذرد
که فراموشی به کوله بارم راه دارد
پشت سر از آن من است
روبه رو نیز
و الان، همین دم که شما را به زندگی ام بافته ام
گامی از پی گامی دگر
بزرگ می شوم
بزرگ می شوم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 13:15 توسط شهرزاد |
|
|
ببر مرا
کشان کشان به آنجا که بهار سپرده گیسوانش در دست باد بارانی هاشان دلگیر نیست بارانی هاشان همه سبز است و خیس اردیبهشتیانش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:49 توسط شهرزاد |
|
|
شهر من
سحرش، تاریکی می زاید خیابان هایش از پس هم دوانند پرندگانش تنها، نغمه آوارگی می توانند شهر من بن بست است شهر من راه به فراموشی نمی داند تک تک خاطره ها، روی آجر ها، توی دود کش ها حک شده اند توی پیچک های خشک تنیده اند شهر من دیر زمانیست که نیست قلبش شاید جایی، شاید آن سوی دروازه هایش، از تپیدن باز مانده ست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 12:29 توسط شهرزاد |
|
|
خواب که در چشمش نشست
دخترک قطره قطره کوچکی هایش را روی پنجره دانه دانه با هر شر شر باران می سپارید به ابر خسته ای که نای باریدن نداشت خواب زدوده دستهایش رفو می کردند فاصله خیس روزگارش دخترک کوچکی هایش را نگران بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 23:0 توسط شهرزاد |
|
|
من او را در خواب
من او را زنی می دیدم با گیسوان افشونی سرخ به دستش سبدی از گیلاس من او را چنین می پندا من او را چنین می پنداشتم که در چشمان سیاهش بارقه از آبی دریا دارد و بر دست های نحیفش اندوه جهان می زداید و او انگار "گذر"ی بود و بس.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم دی 1389ساعت 23:18 توسط شهرزاد |
|
|
برو
اینجا مرا ردی نیست اینجا به هنگام روشنی عابرینش همه غمگینند و شب ها مسافرانی دارد از جنس دخترکان آواره برو راه من سر به بیابان ندارد راه من وهمی ست که از میان تالابی می گذرد که در آن هیچ کس را یارای نجات نیست هیچ کس را تاب فراموشی نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 13:51 توسط شهرزاد |
|
|
می خواستم چیزکی بنویسم اینجا... نمی آیند واژه ها...
عنوان ترانه ایست از Carla Bruni، به معنی پیرمردی و کودکی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 10:3 توسط شهرزاد |
|
|
در گوشم صداهایت را بخوان
که من ترانه هایت را در باد فوت کنم عطرت را روی خاک بریزم و چشمهایم را ببندم که نخواهی،نتوانی، نشوی به نظم بکشی، بی نظمی آغوشم را کنار من، به راه بکش تنت را ببین چه می کشند پاهایم از قدم های خیس کابوس های بیداری ام را با من همراه شو خش حنجره فریاد کشیده را با من پندار کن حالا برو بویت،صدایت، بوسه هایت، آغوشت،فراموشی هایت، آهنگ هایت، اسمت، پیام هایت، و بالاتر، لحظه هایت را با خودت ببر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 23:59 توسط شهرزاد |
|
|
از دست هایت شروع می شوم
قطره قطره می چکم روی بوی خاک خیره می مانی به تقلایم از تبخیر نشدن از دست هایت شروع می شوم آنجا را نقطه پایانی نیست دردهایم....فراموشی هایت از دست هایت شروع می شوم مبان قهوه تلخ و سیگار رو به خاموشی می لغزم به دست هایت خاتمه می یابم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 12:46 توسط شهرزاد |
|
|
می گویند
در آن دور دست ها....گاه همین نزدیکی مردمانی هستند آرزو های تو را می ریزند در هاون... می سپارند به فوج دستهای بی پوست مردمانی بی لب آرزوهای تو را لابلای گندم ها می فشانند به چرخ آسیاب آسیاب بی پیرمرد خرده آرزو های تو را می سپارند به باد باد خشمناک تابستانی و تو هی، مدام از پس آن ها... خواهی دوید چه افسوس باد به این حد، سرعت دارد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 9:6 توسط شهرزاد |
|
|
پژواک فریادهایمان
در دامنه اش پیچید روی قله اش ته نشین شد ویرانی آورد به بار دست ها به هم گره کودکان خنده روی آواره...زیر باران را می شمارم به یاد دامن های به گل آغشته شان توی جوی آب دنبال دلخوشی هایم می گردم که به دور ریختنشان آنها که تمشک های وحشی را توی این آب ریخته اند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 20:15 توسط شهرزاد |
|
|
خسته نمي شوي پيرمرد؟ برو...ازين كوچه تاريك برو اينجا كسي ديگر به آكاردئون گوش نمي دهد همه غرق لمس خاموشي هاي روزمره شانند
برو اي پيرمرد اينجا الهه نازت را نگرد الهه ات سالهاست در قفس تنگ فراموشي زنداني است و ناز مريم ديگر پايش را به صحرا نمي گذارد و عاشق خوشه چين ها نمي شود وديگر وقت درو نيست
آدم ها سلطان قلب هايشان را به شعر نمي كشند او را مي بلعند و تف مي كنند توي جوي تا مگر فراموشي زير چسب،پوست زخم هايشان را بخيه بزند ديگر كسي عكس سياه و سفيد نمي اندازد ديگر كسي سايه چمن و برگ خزان رااز زير خروار سايه هاي آدم هاي تهي اين شهر تميز نمي دهد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 21:15 توسط شهرزاد |
|
|
پاهاي بي قرارت را ميفهمم و چشمان هميشه منتظرت را آنچه نمي فهمم ترست از كليشه من است
كيست كه مي گويد كليشه ها را بايد شست من مي پرستم تكرار لحظه هايت را گوش دادن به كلمات هر روزي ات را طعم بي تغيير پلك هايت را پايان نيافتن جملاتت را و اين كه هميشه...بي هيچ خداحافظي مي روي و بازبي سلامي سر به دامانم اين تكرار توست كه مرا مي سازد و مي دوزد به كنارت.... مي برد پا به پاي قدم هاي بلندت و اين تكرار توست كه هرروز با من چشم مي گشايد زندگي ام را هجي مي كند و شب...آرام ذره هايم را مي گيرد مي پراكند در هوا هاي دور دست و تو ....مرا نفس مي كشي.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 20:47 توسط شهرزاد |
|
|
سر در گمم در اين دنياهاي موازي
كه همه تان بي هيچ كم و كاستي در آن به سر مي بريد.... انگار به يك زمان همگي معشوقم شده ايد .... همه اينجاييد با هم همه تان با هم دستم را مي گيريد... گاهي عشقم را مي فهميد و ول مي كنيد و گاهي شيفتگي ام ميراندتان و تا ابد مي رويد تا سهم من از همه شما...فانتزي هايي شبانه باشد و فرتوتي روزانه....و سيلاب اشك قرار نبود عاشق همه تان باشم.... قرارم با زندگي دلشكستگي هميشگي ام نبود.... چشمانم را كه گشودم و هق هق نفس نخستين كه آمد سرنوشتم نگفت كه هق هق هاي بعدي ام قرار است با آهنگ صدايتان هم خواني كند.... مواظب باشيد آن گاهي كه دست هايتان را به من نشان مي دهيد جغرافي انگشت هايتان حرارت خطوط قلبتان طول خط عمرتان و نيروي متافيزيكي دست هايتان بخشي نا فاني ار عرض زندگي ام مي شود صاحب دستهايم مي شود و سر قفلي ويراني هايم آنگار با يك ثانيه آن چنان بخشي از وجودم مي شويد كه ديگر توانم نيست حتي به قيمت درد و خون ذره اي از برق چشمانتان را ناديده بگيرم دريغ نكنيد درد هايتان را از من مردش هستم كه قطره قطره بچشمتان و جز در نا بودن هايتان فرياد بر نياورم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 11:40 توسط شهرزاد |
|
|
نوای موسیقی آشنا
نوشته ها و ته سیگار ها نا بودنت را فریاد می کنند انگار
کجایی تا این سرمای کرخ دست از دستانم بر کشد؟ کجایی تا با تو بودن را فریاد کنم...تا دست هایمان حس لمس لحظه ها را پرستش کنند
می دانم که با دست خودم در آغوش فعل رفتن انداختمت بی میل و اراده به تحسین دور شدنت نشستم و حتی به تشویقش و حالا... تنها شدم... در میان تو و آشنا هایمان چه هول انگیز بود ضربه ات ضربه قدم هایت بدل شدن نگاهی که مال من بود به چشمانی که مال آنها شد
تلاشم... تلاش بی پایان شبانه روزی در پی ذره هایی از وجودم که تنفر را در آنها بیدار توان کرد و نا توانی ام .... خستگی ام از تکاپوی ثانیه هایی که نفرتت را خرد کرده اند
اینجایم هنوز با آغوشی باز با چشمان انتظار ناک که باز به خلوتمان در آیی و ثابت کنی به من که هنوز هستم بالاتر از همه این آدمهای نو من کهنه هنوز هستم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 19:21 توسط شهرزاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ِaren't we exhausted??
|
| پیوندها |
|
درخت پیر Forgotten ققنوس می سوزد yellowgirl تراشه ای به نام "v" قافیه های تاریک در گیری های لفظی من با خودم |
|
RSS
|